I stand as I cry
Mourning in the Silent rain
Death will light my Burden
Endless is my Sorrow
Gateways so Dark
All these years of Dying
When night falls
she cloaks the world
in impenetrable darkness.
A chill rises
from the soil
and contaminates the air
suddenly...
life has new meaning
.........................
وقتی که شب بر میخیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیر قابل رسوخ
سرما برمی خیزد
از خاک
و آلوده می کند هوا را
ناگهان ...
زندگی معنایی جدید به خود می گیرد
هی, وقتی که نمی تونی قوانین بازی رو تغییر بدی,پس خفه شو و فقط
بازی رو ادامه بده
راه می روم.احساس سر درد می کنم و همچنان می روم.
خبر های خود کشی زیادی را میشنوم ولی می دانم که راه,بی انتهاست.
زنگ ها به صدا در می آیند
تابوتی در گور است
پیکر بی جان من آن طرف , تر در گور سرد و تاریک خفته است
باران می بارد
خاک گورستان نمناک شده است
صدای شیون همه جارا پر کرده است
گریه هایشان در اعماق قلبم فرو می رود
نمی دانم که چه بگویم,فقط با آنها گریه میکنم
تا شاید ارامشی در گور بیابم
در پناه آگاهی بدرود
مقصد را گم کرده بود,راه را اشتباه آمده بود.دوست داشت برگردد ولی پشت سر راهی برای بازگشت نداشت.
آخر راه,راه زندگی بود.دیر بود,خیلی دیر.نگاهی به آسمان کرد.از آسمان خواست که ببارد ولی آسمان نبارید.دوست داشت باران را یک بار دیگر ببیند.
داری از زنجیر ساخت.در زیر دار صندلی گذاشت.روبه روی آن آینه ی بلندی گذاشت که خود را در آن ببیند.به آسمان نگاه کرد.هنوز هم نمی بارید.باران را دوست داشت.بالای صندلی رفت.سیگاری روشن کرد.خیلی راحت و معمولی.درست مثل همیشه.می دانست آخرین سیگارش است.با تمام وجود می کشید.تمام شد.بر خلاف عادتش سیگار را خاموش نکرد.انگار می خواست او هم نظاره گر مرگش باشد.
زنجیر را به گردنش انداخت.نگاهی با حسرت برای زندگی از دست رفته اش به آینه کرد.صندلی را کنار زد.زنجیر بی رحمانه گردنش را بوسید.در آینه دست و پا زدن خودش را میدید.سیگار خاموش شد.گویی دیگر توان دیدن نداشت.گردنش از بوسه ی دردناک زنجیر پاره شد.خس خس کرد.چشم هایش رو به بالا رفت.از نوک پا تا سر سفت بود و میلرزید.دستهایش زنجیر را رها نمی کرد.ولی دیگر دیر شده بود.آسمان شروع به باریدن کرد.
دست هایش آویزان شد.دیگر هیچ حسی نداشت.همه چیز دیگر تمام شده بود.برای بازگشت خیلی دیر بود.دست های پسر دیگر هیچ لرزشی نداشت.آینه می خواست گریه کند که شکست.چشم هایش کاملا بیرون آمده و رو به بالا رفت.رنگش رنگی نداشت.بوسه ی زنجیر,کار را تمام کرد و آسمانی که هنوز می بارید و سیگاری که هنوز خاموش بود.......
------------------
'.O
\|/
JL
بیارام پسرک خسته.چشمان پنهانی خیس شده ات را ببند و به شهر رویای نبودن ها برو.من نیز آنجایم.