تبليغاتX
a pain that i used to be mine 666
I LIVINI' NOIR CEMETERY GATES 666 'N I SLEEP TO DIE

 

my scars remind me,that the past is real

.

but i won't run there's no turnin' back from here

.

my life is painfull 'n for the sake of this,my life is beautiful

.

به من نگو كه زندگي من بايد همينطور ادامه داشته باشه چون اونوقت مرگ رو انتخاب ميكنم...

+ تاريخ Tue 3 Nov 2009ساعت 0:0 AM نويسنده dark soul angel holly |

 

هی, وقتی که نمی تونی قوانین بازی رو تغییر بدی,پس خفه شو و فقط

بازی رو ادامه بده

+ تاريخ Sun 1 Nov 2009ساعت 0:0 AM نويسنده dark soul angel holly |

 

هیچ کسی نمی دونه که توی ذهن من چه جوری و با چه زجری داره کشته میشه

راستش من تبهر خاصی تو کبود کردن بدنم دارم

اما کاش می تونستم رگ دستم رو دوباره پیدا کنم و مچم رو با خون یکی کنم

من نمی دونم توی خونم چه قدرتی دارم اما دوست دارم همه با دیدن من

 به یاد مرگ 

و نابودی بیفتن

+ تاريخ Sun 1 Nov 2009ساعت 0:0 AM نويسنده dark soul angel holly |

 

احساس بدی دارم.احساس کسی را دارم که از زمان عقب مانده.

احساس می کنم در یک ایستگاه اشتباهی پییاده شده ام.

خورشید در حال غروب کردن است.

من مانده ام,تنها در جاده ای که جز من,رهگذر دیگری ندارد.

+ تاريخ Fri 30 Oct 2009ساعت 0:0 AM نويسنده dark soul angel holly |

 

راه می روم.احساس سر درد می کنم و همچنان می روم.

خبر های خود کشی زیادی را میشنوم ولی می دانم که راه,بی انتهاست.

+ تاريخ Wed 28 Oct 2009ساعت 6:14 PM نويسنده dark soul angel holly |

زنگ ها به صدا در می آیند

تابوتی در گور است

پیکر بی جان من آن طرف , تر در گور سرد و تاریک خفته است

باران می بارد

خاک گورستان نمناک شده است

صدای شیون همه جارا پر کرده است

گریه هایشان در اعماق قلبم فرو می رود

نمی دانم که چه بگویم,فقط با آنها گریه میکنم

تا شاید ارامشی در گور بیابم

در پناه آگاهی بدرود

+ تاريخ Tue 27 Oct 2009ساعت 0:0 AM نويسنده dark soul angel holly |

 

مقصد را گم کرده بود,راه را اشتباه آمده بود.دوست داشت برگردد ولی پشت سر راهی برای بازگشت نداشت.

آخر راه,راه زندگی بود.دیر بود,خیلی دیر.نگاهی به آسمان کرد.از آسمان خواست که ببارد ولی آسمان نبارید.دوست داشت باران را یک بار دیگر ببیند.

داری از زنجیر ساخت.در زیر دار صندلی گذاشت.روبه روی آن آینه ی بلندی گذاشت که خود را در آن ببیند.به آسمان نگاه کرد.هنوز هم نمی بارید.باران را  دوست داشت.بالای صندلی رفت.سیگاری روشن کرد.خیلی راحت و معمولی.درست مثل همیشه.می دانست آخرین سیگارش است.با تمام وجود می کشید.تمام شد.بر خلاف عادتش سیگار را خاموش نکرد.انگار می خواست او هم نظاره گر مرگش باشد.

زنجیر را به گردنش انداخت.نگاهی با حسرت برای زندگی از دست رفته اش به آینه کرد.صندلی را کنار زد.زنجیر بی رحمانه گردنش را بوسید.در آینه دست و پا زدن خودش را میدید.سیگار خاموش شد.گویی دیگر توان دیدن نداشت.گردنش از بوسه ی دردناک زنجیر پاره شد.خس خس کرد.چشم هایش رو به بالا رفت.از نوک پا تا سر سفت بود و میلرزید.دستهایش زنجیر را رها نمی کرد.ولی دیگر دیر شده بود.آسمان شروع به باریدن کرد.

دست هایش آویزان شد.دیگر هیچ حسی نداشت.همه چیز دیگر تمام شده بود.برای بازگشت خیلی دیر بود.دست های پسر دیگر هیچ لرزشی نداشت.آینه می خواست گریه کند که شکست.چشم هایش کاملا بیرون آمده و رو به بالا رفت.رنگش رنگی نداشت.بوسه ی زنجیر,کار را تمام کرد و آسمانی که هنوز می بارید و سیگاری که هنوز خاموش بود.......

 

بیارام پسرک خسته.چشمان پنهانی خیس شده ات را ببند و به شهر رویای نبودن ها برو.من نیز آنجایم.

+ تاريخ Tue 27 Oct 2009ساعت 0:0 AM نويسنده dark soul angel holly |

 

f.u.c.k this world

 

dark_metall_funeral

 

باطل شد

+ تاريخ Sat 26 Sep 2009ساعت 0:0 AM نويسنده dark soul angel holly |